تبليغاتX
نمی دانم

بی اختیار می نشیند و شروع می کند به تایپ کردن. سعی می کند به هیچ چیزی فکر نکند و تنها، بنویسد.

اولین کلمه­ هایی که به ذهنش می­رسد را تایپ می­کند صدای نامنظم تایپ ­کردن در موسیقی­ ای که از      speaker  پخش می شود محو می­شود.

لحظه به لحظه صدای ضربات  سریع و سریع تر می­شود. محکم و محکم تر. دیگر چشمانش جایی را نمی­بیند .دیگر نمی­تواند تحمل کند با شدتی مهیب آخرین دکمه را هم می­زند و با کف دست به kaybord  ضربه ­ای محکم می زند و جای سرش را روی میزخالی می ­کند. تنها صدای فریاد و فریاد می آید که گویا خواننده آخرین ناله اش را هم می­ زند و حالا تنها چیزی که اتاق را پر کرده صدای تیک تاک ساعتی است که روی میز قرار دارد. همانجایی که آن چند کاغذ مچاله شده و آن خودکار که دراز کشیده و خود نمایی می­ کنند. سرش را بلند می­ کند به آرامی دستش را با چشمانش خیس می­ کند و عینکش را کنار خودکار دراز کشیده شده پرت می ­کند.

به مانیتور نگاه می­ کند. نشانگر که  روی آخرین کلمه بال بال می زند توجهش را جلب می کند . به آخرین کلمات نگاه می­ کند. لبخند می­ زند اشتباه نکرده است و این ­بار هم نامه­ اش را - مثل همیشه- با همان یک جمله­ ی همیشگی تمام کرده. با همان کلمات نورانی و با همان حرف های همیشگی آسمانی.

اینتر را که میزند می نویسد تقدیم به …..

برق اتاق را خاموش می­کند . خودش را روی تخت خواب می اندازد و در اسمان افکارش پرواز می کند. از زمین بلند می شود. اوج میگیرد و ابرهای خیالش را می بوسد.


+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 10 بعد از ظهر توسط علیرضا |

سلام- بدون مقدمه- ساعت به وقت ساعت مچی ام ۱۲:۴۹است.

قسمت اول

دلم میخواد زار بزنم حس غریبی تو همه اجزا وجودم بالا و پایین می ره و خودشو به در و دیوار روحم می کوبه.

روحم مثل یه بافت کاموایی شده که یه نخ کوچیک ازش زده بیرون و یکی که نمی دونم کیه اون نخ رو داره آروم آروم می کشه و روحم رو به آرومی میشکافه. گره به گره. رج به رج. دارم کم شدنم رو احساس می کنم کم کم تحلیل می رم و ذوب می شم.  یاد واکنش های شیمیایی دبیرستان می افتم که واکنش دهنده ها به آرامی نابود می شن و در نهایت به چیزی تبدیل می شوند که تو اونا رو نمی بینی. شاید شبیه واکنش تجزیه حرارتی آمونیوم دی کرومات. شاید ... کاموای وجودم داره شکافته می شه و نتیجه می شه یه نخ به طول ۲۰ سال و ۳ ماه و ۲۵ روز که گره خورده گره هایی کور گره هایی که با دندون هم باز نمی شن....


+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 0 قبل از ظهر توسط علیرضا |

شوخی

در روز آدینه در قبرستان راه می رفتم به سنگ قبرها نگاه می کردم و سعی می کردم با شعرهایی که بر هر گرانیت و مرمری که آنجا بود مشاعره کنم.

از هر قبر یک بیت می خواندم برای هر سنگ قبری که کمکم می کرد صلوات می فرستادم.

تجربه ی جالبی است.

مثل تجربه عکس گرفتن ازانبوه سبزه های عیدی که بر سر هر مزاری در تاریخ 7/فروردین گرفتم .

روزی که قرار نبود من بمیرم


جدی

میروی. میروی به قبرستان شهر. به گورستان. به گورستانی در فاصله ای چند دقیقه ای از خانه ات. به همانجا که بر زیر سنگ آرمیده اند انسانهایی از همه رنگ و همه شکل.

صبر کن

 نه این بار قرار نیست – مثل همیشه – فاتحه ای بخوانی و با دقتی تمام سنگ قبر عزیزانت را بشویی .قرار نیست انحنای نستعلیقی اسم گذشتگانت را با گلاب بشویی.

این بار قرار نیست در میان سنگهای این گورستان به گونه ای با احتیاط راه بروی تا پایت سنگ قبری را له نکند.

 نه این بار هم قرار نیست با کسی آنجا درد و دلی کنی، راز بگویی، اسرار بگویی.

نه قرار نیست چندین و چند بار آیاتی تکراری را بر زبان آوری که از فرط تکرارشان متوجه آغاز و پایانشان نباشی. .....ولالضالین

قرار نیست بر سر مزار بزرگی بروی که هر هفته - به دلیل کرامتش- نذوراتی از ته دل مردمانی ساده دریافت کنی.

 نه نه این بار نیز قرار نیست خاطرات تلخ وشیرین عزیزانی دیگر را بشنوی .

 قرار نیست از غربت بعضی از قبور، از زانوهای بغل گرفته دیگران، از سبزه های پهن شده بر سینه گورستان برای عید نو ، از اتاق هایی نمور و ساکت عکس بگیری ... قرار نیست .. قرار نیست

 

شاید اشتباه نمی کنی شاید این بارنوبت توست.

 آری

 اینبار تو مردی شاید این بار نام تو ، نام تو که بر هیچ کس دیگر نیست بر این سنگ گرانیت مشکی با نستعلیقی خاص نقش ببندد. شاید....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 6 بعد از ظهر توسط علیرضا |

نمی دانم تا به حال تجربه کرده ای یا نه

نمی دانم تا به حال شده که وارد سالن بزرگی شوی ولی به علت روشن نبودن هیچ چراغی کورمال کورمال دستانت را به جایی بکشی و گاهی به اولین جایی که برای نشستن وجود دارد اکتفا کنی و برای ثانیه ای  احساس آرامش کنی اما  بعد از چند  لحظه  دلت به درد آید، بلند شوی و بخواهی به عمق تاریکی دست پیدا کنی – و این هنوز زمانی است که چشمانت به این سیاهی عادت نکرده و مردمک چشمت هنوز بزرگ نشده.-

آنوقت در آن عمق تاریکی جائی را برای نشستن پیدا می کنی و کم کم احساس می کنی که اطرافت را و مسیر حرکتت از روشنایی به تاریکی را بهتر می بینی . در همان لحظه درب سالن دوباره باز می شود و سفره ای نور از در تنگ سالن به داخل هجوم می آورد.

در آستانه در فردی را می بینی که او هم مانند تو می خواهد وارد تاریکی عمیق شود.  لحظه ای درنگ، لحظه ای تردید ، لحظه ای ترس .

با این تفاوت که من در عمق ظلمت ام و او را می بینم ولی او در انتهای روشنایی است و تو را نمی بیند.

گاهی به آن فرد حسودی می کنم او در ابتدای تاریکی است و در انتهای روشنایی یعنی مرز بین این دو . مرز .... مرز ...  و من چه قدر از روی مرز راه رفتن لذت می برم. روی لبه تیغ روی مرز جهنم و بهشت.....


- الذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 7 بعد از ظهر توسط علیرضا |

این روزها در آینه کسی را می بینم که شباهتی به یک ساختمان چند طبقه دارد.

ساختمانی که به لطف تخیلات کودکانه­ی معمارش بدون رعایت کردن اصول معماری باز هم زیبایی خاص خود را دارد از ترکیب رنگ های غیر همسان در کنار هم تا مصالح مصرفی  همه و همه به نحو کاملا  ناهمگون در کنار هم قرارگرفته اند. ساختمانی که شاید خیلی ها  آرزوی لحظه ای بودن در یکی از اتاق هایش در یکی از اتاق خواب هایش بر روی تخت یکی از اتاق خواب هایش دارند.

آنوقت بود که معمار ما زیبایی خانه اش را ترجیح داد به استحکامش. معمار ما می خواست خانه ای بسیار جذاب  داشته باشد که شروع کرد به انتخاب آجرهای رنگارنگی که در اختیار داشت و آرام آرام شروع کرد  به چیدن آجرهای رنگارنگ بر روی هم. - بدون ملات و بندکشی- آجرهای سفید در کنار آجرهای سیاه آجرهای آبی در کنار قرمز و... وتمام امیدش به این بود که خانه اش را بر روی زمینی محکم می سازد.  

معمار کوچولوی ما تمام حواسش به واکنش رهگذرانی بود که آن  خیابان را برای عبور خود انتخاب کرده بودند و اندکی صبر می کردند تا به کارهای معمار بنگرند.

از تعجب آنها خوشحال می شد و عزمش از تحسین آنها جزم­تر می­شد، از تمسخر آنها احساس غرور می­کرد و کارش را با انرژی تمام ادامه می داد. تا اینکه معمار قصه ما توجهش به ساختمانهای همسایه اش جلب شد و نمی دانست چرا ساختمان کوچکش را شبیه آنها می کرد. همسایگان جدیدی به آنجا آمدند و آنها هم می خواستند خانه ای بسازند برای خودشان. آنها هم-مثل معمار کوچولوی ما راضی نبودند به ساختمان های مکعبی و همیشگی که مردم بر روی تخت یکی از اتاق خوابهایشان به آرامش می رسیدند. آنها هم شاید می خواستند در آسمان زندگی کنند آنها هم شاید می خواستند که ستارگان را به مهمانی خود دعوت کنند . . . . .

ادامه .... ...... .......


چرک نویس: بی خیال ..
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 9 قبل از ظهر توسط علیرضا |

برای تومی نویسم، برای تو جیغ میکشم. برای تو که نمی بینی، برای تو که نمی شنوی برای تو....

روشن دلانه با احتیاط روی زمین می نشینم بعد با سرعتی ثابت دراز می کشم .  دستان گناه کارم را از دو طرف دراز می کنم . سعی می کنم تمام رو حم را به یکباره از بدنم جدا کنم. مثل مرده. سرد سرد. تا شاید بدون چشم پرواز کنم در آسمان رویایهایِ سیاه غلیظ. تا شاید آلودگی این غبارات تمام سلول های بدنم را سیاه کند تا شاید ....

آن وقت اینرسی زنده بودنم به یکباره من را بلند می کند از جایم و مثل همیشه این پروژه ناتمام می ماند.

برای تومی نویسم، برای تو جیغ میکشم. برای تو که نمی بینی، برای تو که نمی شنوی برای تو....

 


دارم فکر می کنم توجیهی برای این نوشته هام پیدا کنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط علیرضا |

وقتي كه چشماتو مي بندي و دست چپتو مي ذاري روي چشم راستت . متوجه چيزي ميشي كه شايد از نظر تو خيلي با اهميت نباشه.  اينكه تاريكي هم درجه داره تيره، تيره و تيره تر، سياه سياه سياه تر.

اون وقت برات جذاب ميشه و دست راستت رو هم مي ذاري به روي چشم راستت و باز هم تيرگي .

سركلاس انديشه اسلامي دو بودم كه استاد يه واژه اي گفت كه معني اون  نورگرايي بود. ..

حالا خم مي­شوم و سرم رو مي ذارم روي زانوهام .....

گاهي دلم نمي خواد حتي يه اپسيلون نور به چشام برسه نمي خوام حتي يك قطره مهتاب رو درك كنم ...

تاريك گرايي در مقابل نور گرايي....من اينجوري تعريف مي­كنم :

تاريكي چيزي جز فرياد سكوت نيست و نور چيزي جز فرياد هيجان. اگر گوش كني اگر دقيق گوش كني (اگر اندوهناك شوي اگر به شدت اندوهناك شوي) و ....

مي رم چراغاي اتاق رو خاموش كنم ...


پي نوشت:چه عادت بديست ننوشتن....

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط علیرضا |

چه می شد خدایا ...

چه می شد اگر ساحلی دور بودم؟

شبی با دو بازوی بگشوده ی خود

تو را می ربودم .... تو را می ربودم


تو را می ربودم .... تو را می ربودم

تو را می ربودم .... تو را می ربودم

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط علیرضا |

بیا یک بار هم شده ...

بگردیم در تمام جملات موجود در جایگشت های مختلف کلمات وحروف - تا یک جمله ی قانع کننده برای کارهای به ظاهر بی معنیمان پیدا کنیم. برای روشن دلی های نگاههایمان  برای دروغگویی های حس مان برای گناه های بزرگ و کوچکمان و حتی برای تنفسمان ....

 یک بار هم جرات کنیم غلط بکنیم و به غلط کردن نیفتیم .

حال ندارم ادامه بدم...


+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط علیرضا |

مرد جذامی حاشیه خیابان

زل زده بود    به

زیباترین دختر شهر

زیباترین دختر شهر

 زل زده بود   به

مرد جذامی حاشیه خیابان

 

لباس های عریانی زیباترین دختر شهر

شهوت نزدیکی داشتند با

تکه پاره­های پیرِ لباس های مرد جذامی

تعفن اندام نحیف مرد جذامی

با تمام وجود استشمام می کرد  

عطر مست کننده زیباترین دختر شهر

و این دو بودند که بی حسادت، خودشان را به هم می رساندند

هم را لمس می کردند 

و خود را در بغل هم می دیدند.

در جلوی نگاه های کثیف مردم شهر

و دوره گرد مهربان شهر

که رنگ می کرد دیوارهای کثیف شهر را با صدای سازش

برایشان می نواخت زیباترین قطعه ها را .

وحال زیبا ترین مرد جذامی شهر

زل زده بود به زیبا ترین دختر جذامی شهر

و....


جمله اول از مستور عزیز
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط علیرضا |

کافیه یه لحظه پشت چراغ قرمز خیابون های تکراری که بسته به حضور پلیس کمربندت را بسته ای یا نه. تنها لحظه ای، خارج کنی ذهنت را از سیطره ی هر روزه ی زندگی عادی و مشکلات به ظاهر بزرگ ولی مسخره ات .

 به پتانسیل وجودی خودت برای رسیدن به اوج رزالت و اوج فضیلت فکر کنی .

فکر کنی به راهی برای خدایی شدن، برای شیطانی نشدن برای ...

به آرمان، به امید، به عشق، به بهترین سبک زندگی، به بهترین شیوه مرگ

به اینکه آرمانشهری خواهد بود، با فرمان روایی به مهربانی خدا، که لحظه ای مرگ در آنجا بهتر از یک عمر زندگی در این دنیای زیباست.

راضی نشویم به کمتر از بهترین ها .........

اللهم عجل لولیک الفرج


 بفرمایید فروردین شود اسفند های ما /  نه بر لب بلکه بر دل گل کند لبخند های ما

بفرمایید این بی چراتر کارعالم، عشق / رها ماند از این چون و چرا و چند های ما

بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز / همین حالا بیاید وعده ی آینده های ما

 (قیصر امین پور)

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط علیرضا |

به نیمه شب نزدیک میشویم. اینجا تهران است. صدای ما را از طبقه بیست و سوم برج بهار میشنوید...
الآن خیلی بالا هستم. طبقه بیست و سوم برج بهار. تهران از این بالا و این موقع شب مثل عکسهایی است که از کهکشان ها به یاد دارم. وقتی از این بالا تهران را نگاه می کنی فقط مجذوب زیباییش میشوی. انگار نه انگار که اینجا همان شهری است که صفحه حوادث این همه روزنامه و مجله را پر میکند. انگار نه انگار که اینجا شهر کثافت های دو پاست!
بگذریم. بگذار فقط از دریای زیبای جلوی چشمانم بگویم. از این همه ستاره که ته نشین شده اند! آسمان لابد به تهران حسودیش میشود. به این همه ستاره های چشمک زن و شهاب های رنگارنگ!  آسمان به تهران حسودیش میشود .

می تونی این طور فکر کنی :( آسمان با تمامی ستاره هایش اینجا به پای تهران میافتد. منت می کشد. فریاد می کشد.  تیره می شود و  اشک میریزد . ....)

ویا اینکه : (آنجا در آن نقطه دور. در آن روشنایی حقیر که در لابه لای این همه نور های جذاب له شده.  پسرکی نشسته و به تمامی آسمانش نگاه می کند.  تک چراغ روشنش را می شکند تا بتواند آسمانش را ببیند با تمامی ستاره هایش....

به نیمه شب نزدیک میشویم. اینجا تهران است. صدای ما را از طبقه بیست و سوم برج بهار میشنوید...

راستی تو در دل کدام ستاره نشسته ای و برای من مینویسی؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 5 بعد از ظهر توسط علیرضا |

دندان هایم را که مسواک می کنم. از کمدم جزوه معادلات دیفرانسیل ام را بر می دارم -چون یادم بود چند برگ سفید برای نوشتن دارد- و شروع می کنم . شروع می کنم به انتقال جوهر خودکارم بر روی این چند صفحه ی سفید. خودکاری که دیروز روی میز اتاق پسرک داستانم دراز کشیده بود و خودنمایی می کرد. همانی که پسرک نامه هایش را با آن می نوشت. 


فکر می کنم به خواب دیشبم. به اینکه چرا دیشب خواب دیدم در اولین نگاه٬ عاشق دخترکی شدم که چند سال از خودم بزرگتر بود و شال آبی آسمانی اش از جلوی چادرش به گونه ای بیرون زده بود که فکر کردم در بالای آسمانهایش چیزی به جز سیاهی به این جذابی نیست.

دخترکی که به طور مغرورانه آرایش نکرده بود.

دخترکی که کنارش دختر دیگری را حس می کرد٬ که دوست ندارم بگویم سایه چشمانش چه رنگی بود و انتهای خط چشمش به کجا می رسید.


فکر می کنم انسان چه بازیگر قهاری است. پانتومیم چشم های این معشوقه های ذهنی محدود چه بی رحمانه تمام وجود دیگران را به بازی می گیرد. و  منتظر پاسخ به این نمایش پوچ می ماند. 


فکر می کنم به روزهای گذشته و به ثانیه های آینده به این سوال معروف و مالوف که اگر من تا دو ساعت و چهارده ثانیه دیگر قرار باشد بمیرم حالا - یعنی دو ساعت و پنج ثانیه مانده به مرگم باید چه کار کنم و به چه فکر کنم.  

+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط علیرضا |

در خدا، در گناه، در عشق، در دین، در دنیا، در مرگ، در زندگی، در سکوت، در دعا، در مستی، در خودش، در خودت، پسرک دست و پا می زند.

فقط گاهی وقتها سرش را بیرون می آورد و فریاد می‌زند: کمک!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط علیرضا |

در یک قدمی­اش قرار دارم.  فقط به اندازه ی یک قدم فاصله دارم.

نمی دانم چه می شود؟ نمی دانم چه خواهد شد؟ نمی دانم من دراین عالم در یک قدمی این هدف چه کارمی کنم؟ از کدام مسیر به اینجا آمده ام؟ جاده های موازی این جاده کجای جهان را به عابرانش می­رسانند.

حسی می گوید: این قدم آخرست. در مرداب یک قدمی ات گیر خواهی کرد و دلبستگی گل مرداب را نمی توانی تحمل کنی. پایین خواهی رفت. تا قعر. تا خود خود جهنم!

وحسی دیگر می گوید: یک قدم مانده به درباغ بهشت. این یک قدم را هم بردار. محکم. محکم تراز تمامی قدمهای گذشته ات. بهشت برین. بهشت آدم و بهشت حوا.

الان که دارم اینو می نویسم اسپیکرم جیغ میکشه و میگه : "خدا جون مرسی که پا به ما دادی واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت"

مثل همیشه، کودکانه از دور دستم رو دراز می کنم شاید دستم به یک قدم جلوتر برسد. مثل حضرت موسی در یک قدمی آتش

نمی دانم. چه خوب شد این واژه وجود دارد.

- نه!نه! تو نمی خواهی بدانی. دروغ می گویی. به تنفس در این برزخ عادت کردی هوای این برزخ در تمام وجودت خانه کرده. ....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط علیرضا |

خیلی یاد بچگی هام کردم.

همون موقعی که با افتخار و مباهات تمام، دستامو بلند می کردم و مخفیانه روی پنجه ی پاهام می رفتم. با تمام وجود نوک انگشتامو می کشیدم تا بگم قدم بلند تر از دوست کودکیم است.

همون موقعی که دو روز گریه کردم برای یک بار شکست خوردن از یک دختر ، دختری که هم بازی کودکیم بود.

همون موقعی که چندین ساعت به عکس کارتونی معصوم دختر کتاب داستانم نگاه می کردم.

داره بارون میاد. به گزارش کارشناس هوا شناسی این بارون و این غروب دل انگیز، تا پایان نوشته ادامه دارد .  

 همون موقعی که  نمی دانستم چرا پسر همسایه مان دستان دختری را این قدر مخفیانه می بوسد.

همون موقعی که تازه زبان یاد گرفته بودم و می تونستم عبارت "i love you "رو با افتخار! از روی دیوار خانه ی کناریمان بخوانم .

همون موقعی که مسجد می رفتم و تمام شوقم این بود که مثل بابام با حوض آبی آنجا آب بازی کنم(وضو بگیرم) و در صف نماز تمام تلاشم را برای شبیه شدن به بابام -که حالا دستاشو بالا گرفته بود- می کردم. و آخر نماز با دیگران که با لبخندی عجیب به من نگاه می کردند دست بدهم.

همون موقعی که تعداد رو پایی هایم را می شمردم و مذبوحانه تلاش می کردم که بیشتر و بیشترش کنم ولی  هیچ وقت از ۱۹ تا بیشتر نشد.

همون موقعی که الانه

 و من دارم اینارو می نویسم.

با همون تعداد روپایی که حالا تعداد سنم شده.

 شاید دیگر بیشتر نشود . مثل رو پایی هام .


 پی نوشت : می خوام با نور ازدواج کنم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط علیرضا |

مترسک عزیز!

مترسک مهربان عزیز!

وقتی تنفس می کنی ، این غبارسنگینِِِ سرگردانی را که پر میکند  قلبت را از التهابی این گونه غم بار و سرد!

 دیگر چگونه می توانی امید وار و خندان به دور دست زل بزنی واز دیدن هر روزه ی غروب لذت ببری و شب ها به انتظار صعود سرفرازانه ی خورشید- که غروب دیروز را فراموش کرده –  بایستی.

دیگر چگونه می توانی با کلاغان فریبکار و سیاه لاس نزنی؟

چگونه می توانی عاشق گنجشک زیبایی نشوی که هر روز معصومانه ، بال و پر می زند در فضای سرت؟

چگونه می توانی محبتت را برای پرستوها که از سویت کوچ کرده اند دست نخورده نگه داری؟

چگونه می توانی با گندم ها درترانه باد نرقصی و آواز نخوانی ؟

چگونه می توانی؟ چگونه می توانی؟؟ چگونه می توانی؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط علیرضا |

 

امشب تولد گرفتم. تولد تو رو .

تو هم امشب مثل هر شب اون لباس قرمز آستین کوتاتو پوشیده بودی و با اون چشای کوچولوت به من چشمک می زدی.

من می خندیدم و توهم لبخند ملیحت رو به من تحویل می دادی.

تا اینکه با آهنگی که پخش می کردی شروع به رقصیدن کردی.

رقصیدن با اون دستای کوچولوت با رفت وامدی موزون و خنده دار.

زیر بارون . زیر بارون . زیر بارون.

می خواستم برات کیک بخرم ولی دست که به جیبم زدم دیدم که 400 تومن بیشتر نداشتم(1دویست تومنی و 2 تا صد تومنی که یکیش له شده بود پاره ی پاره و من، بی چاره.

می خواستم تمام دارایی مو برات خرج کنم و hibye(نوعی بیسکوئئت کاکائویی)خریدم.

می خواستم برایت 125هزار شمع روشن کنم به خاطر 125 هزار کیلومتری که با هم پیاده روی کرده بودیم.

عدد روی 124999بود که من استارتت را زدم و تو هم مثل همیشه تمام سعیت را کردی و روشن شدی و من دستتو گرفتم و آروم به طرف جلو بردم .

همینجوری که دستتو گرفته بودم شروع به حرکت کردیم وتمام حواسم به عدد بود که داشت به 125 هزار نزدیک می شد که بالاخره عدد رسید به سن جدیدت.

ای وای چی شد ؟ چرا این جوری می کنی؟ آدم باش دیگه ؟

وااای بنزین !!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط علیرضا |


من

عریانم

عریانم

عریانم

     مثل سکوت های میان کلام های محبت

عریانم.

.

من
گناهکارم
گناهکارم
گناهکارم
     مثل شرم میان نگاه های معصومانه چشمانت
گناهکارم

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط علیرضا |

 ببخشید چند لحظه

اگر توپ افکارم -به خاطر بازی و شیطنت هایم- در حیاط خانه ی فکر شما افتاده

لطف کنید پاره اش نکنید.

در فکرتان را باز کنید با هم شیطنت کنیم. آن قدر که خسته شویم. 


چند بیت ازهزاران هزار بیت این چند شاعر دوست داشتنی.

 فقط همین!

از حافظ

- عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش / تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام.

- بالا بلند عشوه گر نقش باز من / کوتاه کرد قصه زهد دراز من

-خونم بخور که هیچ ملک با چنان جمال / از دل نیایدش که نویسد گناه تو

قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند / ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

از قیصر

- بفرمائید این بی چرا تر کار عالم «عشق» / رها ماند از این چون و چرا و چند های ما

- من بی نام تو حتی یک لحظه احتمال ندارم.

 از فروغ

ای یار    ای یگانه ترین یار      < چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی>

از احمد

من بهارم تو زمین / من زمینم تو درخت / من درختم تو بهار
ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه / میون جنگلا تاقم می کنه

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط علیرضا |