تبليغاتX
نمی دانم
چه می شد خدایا ...

چه می شد اگر ساحلی دور بودم؟

شبی با دو بازوی بگشوده ی خود

تو را می ربودم .... تو را می ربودم


تو را می ربودم .... تو را می ربودم

تو را می ربودم .... تو را می ربودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 9 بعد از ظهر  توسط علیرضا | 
بیا یک بار هم شده ...

بگردیم در تمام جملات موجود در جایگشت های مختلف کلمات وحروف - تا یک جمله ی قانع کننده برای کارهای به ظاهر بی معنیمان پیدا کنیم. برای روشن دلی های نگاههایمان  برای دروغگویی های حس مان برای گناه های بزرگ و کوچکمان و حتی برای تنفسمان ....

 یک بار هم جرات کنیم غلط بکنیم و به غلط کردن نیفتیم .

حال ندارم ادامه بدم...


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط علیرضا | 

مرد جذامی حاشیه خیابان

زل زده بود    به

زیباترین دختر شهر

زیباترین دختر شهر

 زل زده بود   به

مرد جذامی حاشیه خیابان

 

لباس های عریانی زیباترین دختر شهر

شهوت نزدیکی داشتند با

تکه پاره­های پیرِ لباس های مرد جذامی

تعفن اندام نحیف مرد جذامی

با تمام وجود استشمام می کرد  

عطر مست کننده زیباترین دختر شهر

و این دو بودند که بی حسادت، خودشان را به هم می رساندند

هم را لمس می کردند 

و خود را در بغل هم می دیدند.

در جلوی نگاه های کثیف مردم شهر

و دوره گرد مهربان شهر

که رنگ می کرد دیوارهای کثیف شهر را با صدای سازش

برایشان می نواخت زیباترین قطعه ها را .

وحال زیبا ترین مرد جذامی شهر

زل زده بود به زیبا ترین دختر جذامی شهر

و....


جمله اول از مستور عزیز
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط علیرضا | 

کافیه یه لحظه پشت چراغ قرمز خیابون های تکراری که بسته به حضور پلیس کمربندت را بسته ای یا نه. تنها لحظه ای، خارج کنی ذهنت را از سیطره ی هر روزه ی زندگی عادی و مشکلات به ظاهر بزرگ ولی مسخره ات .

 به پتانسیل وجودی خودت برای رسیدن به اوج رزالت و اوج فضیلت فکر کنی .

فکر کنی به راهی برای خدایی شدن، برای شیطانی نشدن برای ...

به آرمان، به امید، به عشق، به بهترین سبک زندگی، به بهترین شیوه مرگ

به اینکه آرمانشهری خواهد بود، با فرمان روایی به مهربانی خدا، که لحظه ای مرگ در آنجا بهتر از یک عمر زندگی در این دنیای زیباست.

راضی نشویم به کمتر از بهترین ها .........

اللهم عجل لولیک الفرج


 بفرمایید فروردین شود اسفند های ما /  نه بر لب بلکه بر دل گل کند لبخند های ما

بفرمایید این بی چراتر کارعالم، عشق / رها ماند از این چون و چرا و چند های ما

بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز / همین حالا بیاید وعده ی آینده های ما

 (قیصر امین پور)

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط علیرضا | 

به نیمه شب نزدیک میشویم. اینجا تهران است. صدای ما را از طبقه بیست و سوم برج بهار میشنوید...
الآن خیلی بالا هستم. طبقه بیست و سوم برج بهار. تهران از این بالا و این موقع شب مثل عکسهایی است که از کهکشان ها به یاد دارم. وقتی از این بالا تهران را نگاه می کنی فقط مجذوب زیباییش میشوی. انگار نه انگار که اینجا همان شهری است که صفحه حوادث این همه روزنامه و مجله را پر میکند. انگار نه انگار که اینجا شهر کثافت های دو پاست!
بگذریم. بگذار فقط از دریای زیبای جلوی چشمانم بگویم. از این همه ستاره که ته نشین شده اند! آسمان لابد به تهران حسودیش میشود. به این همه ستاره های چشمک زن و شهاب های رنگارنگ!  آسمان به تهران حسودیش میشود .

می تونی این طور فکر کنی :( آسمان با تمامی ستاره هایش اینجا به پای تهران میافتد. منت می کشد. فریاد می کشد.  تیره می شود و  اشک میریزد . ....)

ویا اینکه : (آنجا در آن نقطه دور. در آن روشنایی حقیر که در لابه لای این همه نور های جذاب له شده.  پسرکی نشسته و به تمامی آسمانش نگاه می کند.  تک چراغ روشنش را می شکند تا بتواند آسمانش را ببیند با تمامی ستاره هایش....

به نیمه شب نزدیک میشویم. اینجا تهران است. صدای ما را از طبقه بیست و سوم برج بهار میشنوید...

راستی تو در دل کدام ستاره نشسته ای و برای من مینویسی؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط محمدرضا | 
دندان هایم را که مسواک می کنم. از کمدم جزوه معادلات دیفرانسیل ام را بر می دارم -چون یادم بود چند برگ سفید برای نوشتن دارد- و شروع می کنم . شروع می کنم به انتقال جوهر خودکارم بر روی این چند صفحه ی سفید. خودکاری که دیروز روی میز اتاق پسرک داستانم دراز کشیده بود و خودنمایی می کرد. همانی که پسرک نامه هایش را با آن می نوشت. 


فکر می کنم به خواب دیشبم. به اینکه چرا دیشب خواب دیدم در اولین نگاه٬ عاشق دخترکی شدم که چند سال از خودم بزرگتر بود و شال آبی آسمانی اش از جلوی چادرش به گونه ای بیرون زده بود که فکر کردم در بالای آسمانهایش چیزی به جز سیاهی به این جذابی نیست.

دخترکی که به طور مغرورانه آرایش نکرده بود.

دخترکی که کنارش دختر دیگری را حس می کرد٬ که دوست ندارم بگویم سایه چشمانش چه رنگی بود و انتهای خط چشمش به کجا می رسید.


فکر می کنم انسان چه بازیگر قهاری است. پانتومیم چشم های این معشوقه های ذهنی محدود چه بی رحمانه تمام وجود دیگران را به بازی می گیرد. و  منتظر پاسخ به این نمایش پوچ می ماند. 


فکر می کنم به روزهای گذشته و به ثانیه های آینده به این سوال معروف و مالوف که اگر من تا دو ساعت و چهارده ثانیه دیگر قرار باشد بمیرم حالا - یعنی دو ساعت و پنج ثانیه مانده به مرگم باید چه کار کنم و به چه فکر کنم.  

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط علیرضا | 

در خدا، در گناه، در عشق، در دین، در دنیا، در مرگ، در زندگی، در سکوت، در دعا، در مستی، در خودش، در خودت، پسرک دست و پا می زند.

فقط گاهی وقتها سرش را بیرون می آورد و فریاد می‌زند: کمک!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط محمدرضا | 

در یک قدمی­اش قرار دارم.  فقط به اندازه ی یک قدم فاصله دارم.

نمی دانم چه می شود؟ نمی دانم چه خواهد شد؟ نمی دانم من دراین عالم در یک قدمی این هدف چه کارمی کنم؟ از کدام مسیر به اینجا آمده ام؟ جاده های موازی این جاده کجای جهان را به عابرانش می­رسانند.

حسی می گوید: این قدم آخرست. در مرداب یک قدمی ات گیر خواهی کرد و دلبستگی گل مرداب را نمی توانی تحمل کنی. پایین خواهی رفت. تا قعر. تا خود خود جهنم!

وحسی دیگر می گوید: یک قدم مانده به درباغ بهشت. این یک قدم را هم بردار. محکم. محکم تراز تمامی قدمهای گذشته ات. بهشت برین. بهشت آدم و بهشت حوا.

الان که دارم اینو می نویسم اسپیکرم جیغ میکشه و میگه : "خدا جون مرسی که پا به ما دادی واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت"

مثل همیشه، کودکانه از دور دستم رو دراز می کنم شاید دستم به یک قدم جلوتر برسد. مثل حضرت موسی در یک قدمی آتش

نمی دانم. چه خوب شد این واژه وجود دارد.

- نه!نه! تو نمی خواهی بدانی. دروغ می گویی. به تنفس در این برزخ عادت کردی هوای این برزخ در تمام وجودت خانه کرده. ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط علیرضا | 

خیلی یاد بچگی هام کردم.

همون موقعی که با افتخار و مباهات تمام، دستامو بلند می کردم و مخفیانه روی پنجه ی پاهام می رفتم. با تمام وجود نوک انگشتامو می کشیدم تا بگم قدم بلند تر از دوست کودکیم است.

همون موقعی که دو روز گریه کردم برای یک بار شکست خوردن از یک دختر ، دختری که هم بازی کودکیم بود.

همون موقعی که چندین ساعت به عکس کارتونی معصوم دختر کتاب داستانم نگاه می کردم.

داره بارون میاد. به گزارش کارشناس هوا شناسی این بارون و این غروب دل انگیز، تا پایان نوشته ادامه دارد .  

 همون موقعی که  نمی دانستم چرا پسر همسایه مان دستان دختری را این قدر مخفیانه می بوسد.

همون موقعی که تازه زبان یاد گرفته بودم و می تونستم عبارت "i love you "رو با افتخار! از روی دیوار خانه ی کناریمان بخوانم .

همون موقعی که مسجد می رفتم و تمام شوقم این بود که مثل بابام با حوض آبی آنجا آب بازی کنم(وضو بگیرم) و در صف نماز تمام تلاشم را برای شبیه شدن به بابام -که حالا دستاشو بالا گرفته بود- می کردم. و آخر نماز با دیگران که با لبخندی عجیب به من نگاه می کردند دست بدهم.

همون موقعی که تعداد رو پایی هایم را می شمردم و مذبوحانه تلاش می کردم که بیشتر و بیشترش کنم ولی  هیچ وقت از ۱۹ تا بیشتر نشد.

همون موقعی که الانه

 و من دارم اینارو می نویسم.

با همون تعداد روپایی که حالا تعداد سنم شده.

 شاید دیگر بیشتر نشود . مثل رو پایی هام .


 پی نوشت : می خوام با نور ازدواج کنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 8 بعد از ظهر  توسط علیرضا | 
مترسک عزیز!

مترسک مهربان عزیز!

وقتی تنفس می کنی ، این غبارسنگینِِِ سرگردانی را که پر میکند  قلبت را از التهابی این گونه غم بار و سرد!

 دیگر چگونه می توانی امید وار و خندان به دور دست زل بزنی واز دیدن هر روزه ی غروب لذت ببری و شب ها به انتظار صعود سرفرازانه ی خورشید- که غروب دیروز را فراموش کرده –  بایستی.

دیگر چگونه می توانی با کلاغان فریبکار و سیاه لاس نزنی؟

چگونه می توانی عاشق گنجشک زیبایی نشوی که هر روز معصومانه ، بال و پر می زند در فضای سرت؟

چگونه می توانی محبتت را برای پرستوها که از سویت کوچ کرده اند دست نخورده نگه داری؟

چگونه می توانی با گندم ها درترانه باد نرقصی و آواز نخوانی ؟

چگونه می توانی؟ چگونه می توانی؟؟ چگونه می توانی؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط علیرضا | 

 

امشب تولد گرفتم. تولد تو رو .

تو هم امشب مثل هر شب اون لباس قرمز آستین کوتاتو پوشیده بودی و با اون چشای کوچولوت به من چشمک می زدی.

من می خندیدم و توهم لبخند ملیحت رو به من تحویل می دادی.

تا اینکه با آهنگی که پخش می کردی شروع به رقصیدن کردی.

رقصیدن با اون دستای کوچولوت با رفت وامدی موزون و خنده دار.

زیر بارون . زیر بارون . زیر بارون.

می خواستم برات کیک بخرم ولی دست که به جیبم زدم دیدم که 400 تومن بیشتر نداشتم(1دویست تومنی و 2 تا صد تومنی که یکیش له شده بود پاره ی پاره و من، بی چاره.

می خواستم تمام دارایی مو برات خرج کنم و hibye(نوعی بیسکوئئت کاکائویی)خریدم.

می خواستم برایت 125هزار شمع روشن کنم به خاطر 125 هزار کیلومتری که با هم پیاده روی کرده بودیم.

عدد روی 124999بود که من استارتت را زدم و تو هم مثل همیشه تمام سعیت را کردی و روشن شدی و من دستتو گرفتم و آروم به طرف جلو بردم .

همینجوری که دستتو گرفته بودم شروع به حرکت کردیم وتمام حواسم به عدد بود که داشت به 125 هزار نزدیک می شد که بالاخره عدد رسید به سن جدیدت.

ای وای چی شد ؟ چرا این جوری می کنی؟ آدم باش دیگه ؟

وااای بنزین !!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط علیرضا | 

من

عریانم

عریانم

عریانم

     مثل سکوت های میان کلام های محبت

عریانم.

.

من
گناهکارم
گناهکارم
گناهکارم
     مثل شرم میان نگاه های معصومانه چشمانت
گناهکارم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط علیرضا | 

 ببخشید چند لحظه

اگر توپ افکارم -به خاطر بازی و شیطنت هایم- در حیاط خانه ی فکر شما افتاده

لطف کنید پاره اش نکنید.

در فکرتان را باز کنید با هم شیطنت کنیم. آن قدر که خسته شویم. 


چند بیت ازهزاران هزار بیت این چند شاعر دوست داشتنی.

 فقط همین!

از حافظ

- عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش / تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام.

- بالا بلند عشوه گر نقش باز من / کوتاه کرد قصه زهد دراز من

-خونم بخور که هیچ ملک با چنان جمال / از دل نیایدش که نویسد گناه تو

قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند / ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

از قیصر

- بفرمائید این بی چرا تر کار عالم «عشق» / رها ماند از این چون و چرا و چند های ما

- من بی نام تو حتی یک لحظه احتمال ندارم.

 از فروغ

ای یار    ای یگانه ترین یار      < چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی>

از احمد

من بهارم تو زمین / من زمینم تو درخت / من درختم تو بهار
ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه / میون جنگلا تاقم می کنه

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 8 بعد از ظهر  توسط علیرضا | 


 

نمی دانم

تو چه، تو نیز نمی دانی؟

نمی دانی در کدام چار چوب مختصاتی می گنجیم؟ نمی دانی کدام مولفه هایمان مثبت است؟ نمی دانی ؟

من تنها چیزی که می دانم این است که هر جا که باشیم –با هر مختصاتی– نزدیکیم. بی نهایت، بی نهایت نزدیکیم. هر جا باشیم اگر در اوج و اگر در قعر ، اگر شاید جایی شبیه بهشت یا جهنم شاید همین جا، نزدیکیم نزدیک تر از نزدیکی یک خدا به یک بنده اش.

من می گویم :"یه ذره، در این هستی، با جرمی شاید منفی تر از هر عدد منفی."شاید ما این هستیم. با حجمی به اندازه ی قلب هایمان .به اندازه چشم هایمان به اندازه دست هایمان.نظر تو چیست؟

بیا چشم هایمان را ببخشیم. چرا دستهایمان را مجازات کنیم؟

من می ترسم از این تمایل شدید به حرکت با این مقصد نامعلوم و سیاه ، از این دوران حول مرکزی نا معلوم و دور می ترسم. تو چه تو نمی ترسی؟

به محبت خدا بر تو ، قسم قلبم نا ارام است. این لطف تو و این قلب نا آرام من ......


پی نوشت

کاش می شد بر سر عالم فریاد می زدیم و مستانه می خواندیم:

"نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بی کران، به جاودان

کنون که امدیم تا به اوج ها

مرا بشوی با شراب موج ها

مرا بپیچ در حریر بو سه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن."

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط علیرضا | 
خیلی برایم ناراحت کننده است که نمی توانم زیباترین افکار را در زیبا ترین کلمات بنشانم

این نوشته با وجود کاستی های ادبی هدف جالبی برای من داره که امید دارم به اون هدف برسم. البته این اولین قسمت از نوشته هامه با نام  "این منم شهردار آرمان شهر خود " قسمت های بعدی ایشالا دفعه های بعد.

خدا روستا را، بشر شهر را، و شاعران آرمان شهر را آفریدند. که در خواب هم خواب آن را ندیدند.  قیصر عزیز


      چشمهایمان را باز کردیم حدودا صد نفر بودیم (شاید من این طور فکر کردم ) سکوت همه جا بود الا در ذهنم که بی رحمانه سوال می پرسید که اینجا کجاست؟ و من هم منتظر بودم تا جواب را از جایی یا چیزی بدست بیاورم که سوال های بعدی ذهنم و تمام وجودم را فرا می گرفت.

      به همدیگر زل زده بودیم شاید کسی شروع کند که او شروع کرد نه بهتر است بگویم تو شروع کردی . تو شروع کردی . تو ......

      گفتی "تنها چیزی که من تا به حال فهمیدم اینست که ما هیچ نمی دانیم واین جور که از نگاه شما بر می آید ما در این قضیه مشترکیم"

     من بی معطلی پرسیدم تو کیستی ؟ وتو جوابم را با شانه هایت دادی و من فهمیدم که باید بگویم ما که هستیم ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط علیرضا | 

شعر از فریدون مشیری    

       شروع کردی ؛ با فریاد های نگاهت بر سر من !

و من تنها چیزی که فهمیدم این بود که هیچ نگویم وتنها به این دردنامه های نگاهت گوش کنم

 که دوباره شروع کردی و من نمی دانم که چشم های تو بود که دستانمان راخیس کرد یا چشم های من.

آه که چه احساس حقیری کردم در مقابل این دریچه ذهنت که حال خیس بود و سرخ.

و باز صدای گرفته و زارِ نگاهت که بی رمق بر سر من فریاد می زد .

 و من تنها به دست های تو فکر می کردم که داغ شده بود، داغِ داغ،  آن قدر داغ که من نمی توانستم ادامه بدهم. داشتی تمام می شدی ، می سوختی ، و من سرد بودم، سردِ سرد.

همیشه امید نوایت را کشیدم، کاش تو لال بودی یا من کر و  این امید پایانی نا گزیر داشت .

آه که چه دور بودی در این نزدیکی .

کاش می شد از چشم هایت شروع می کردم،

آرام آرام ذهنم ، چشم هایم ،قلبم و  تمام وجودم را در تو غرق می کردم .

چه قدر زیبا شده ای! چقدر زیبا شده ای! چقدر زیبا شده ای!

ای غرور زیبای من! ای بهتر از بهترین من! ای همه من!

ای تو !

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط علیرضا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
"نمی دانم"؛
شاید مناسب ترین واژه را این دیدم.
(نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
درتنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است)
---------------------------------------
و این سیب همان سیبی است که
پدر بزرگ را
به دنیا فرستاد تا فکر و گریه کند.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
نویسندگان
علیرضا
محمدرضا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM